صفیر عشق
تقدیم به : همه کسانی که تاکنون به رحمت مطلقه پروردگار یعنی عشق ، نه گفته و یا با آن بازی و مکر و تجارت کرده و یا برایش ناز نموده و حقوقش را پایمال کرده اند . به این امید که این بار و در این وبلاگ به جناب حضرت عشق ! با تمام وجودشان لبیک گویند و تسلیم امرش شوند ، این وبلاگ برای خواندن و فهمیدن و قضاوت کردن نیست بلکه برای عاشق شدن است : عاشق عشق !! همه عاشق شده اند ولی اندکی در آن پائیده اند برخی در آن چائیده اند و یخ زده اند . و برخی هم ان را گائیده و تباه ساخته اند و برخی هم در آن خوابیده اند و دیگر بیدار نشده اند . و از آنانکه در آن پائیده اند اندکی هم زائیده اند و اینان برپا کنندگان عشق و عشقاق الهی هستند از انبیا و اولیا و عشق خلاق است و مخلوقاتش در انسان عبارتند از : ایمان ، تقوا ، علم ، صلوة ، یقین ، حکمت ، شفاعت ، بصیرت ، کرامت ، و ... اما آیا عشق موجب خود آگاهی می شود ؟ آری ، زیرا انسان را به دل خویش زنده و راجع می سازد . و دل هم قلب وجود است و هسته مرکزی اراده و ادراک است . و آیا چه چیزی انسان را متوجه جهان می کند ؟ عشق ! همانطور که عشق را عاطفه شدید هم می گویند یعنی توجه شدید ! و نیز می دانیم که هستی بشر بر روی زمین و استمرارش جز به دلیل ازدواج نیست که آن هم از عشق است . بسیاری بر این پندارند که تا معشوقی نباشد عشقی هم نیست و لذا عاشقی نیست . و این باور خطاست . آن عشق و عاشقی که مشروط به وجود معشقوقی مجسم و معین است عشق نیست ! بلکه هوس و شهوت و بازیگری است و عاشق کسی است که همیشه عاشق است و بر همه عاشق است . و آنگاه که کسی هم پیدا شد و به عشقش پاسخ مثبت داد و متقابلا عاشقش شد قیامت به پا می شود و این بزرگترین واقعه در جهان و انسان است ! و کل تاریخ فرهنگ و معنویت و مذهب و عرفان مولود این حوادث انگشت شمار در تاریخ است : عشق دو جانبه ! همه انبیا و اولیا الهی از کارگاه خلقت عرفانی ( خلق جدید ) یعنی عشق متقابل پدید آمده اند لبته عشقی که حقوقش ادا شده و به فسق آلوده نگشته است . خداوند جهان هستی را از عشق و کرمش آفرید زیرا نیازی به خلق آن نداشت ! چون قبل جهان هم وجود داشت و وجودش همان عدم بود . و عدم نابترین و یگانه ترین و بسیط ترین و زلال ترین و سبک ترین و لطیف ترین نوع وجود بود . و او از چنین وجودی که آرامش مطلق بود گذشت و از خودش بیگانه شد و این دوری و بیگانی اش از خود ، این چیزی شد که شاهدیم یعنی جهان هستی با هر آنچه که در آن است . خداوند در ازل آگاهی بر عدم بود او نبود و می دانست که نیست ! و آگاهی بر عدم همان وجود مطلق و ناب و یگانه است که احد و صمد است و بی علت و معلول و بی تا و بی مثل است . سه نوع عشق داریم : عشق قبل از ورود به دنیا ، عشق در دنیا و عشق پس از نومیدی و خروج از دنیا : عشق کودکی ، عشق جوانی و عشق پیری ! عشق کودکی عشق به وجود محض است . عشق جوانی عشق به ماهیات و صفات است و عشق پیری هم عشقی عرفانی و هوئی محض است . عشق قلمرو خلقت است ، خلقت انسانی ! خلق الانسان من علق ! و علق همان علاقه و عشق است و لذا به علم و معرفت و قلم می رسد : الذی علم بالقلم - علم الانسان مالم یعلم ! پس آن که عاشق نشده است انسان نشده است ، حتی اگر دانشمند و فیلسوف هم شده باشد . « من می خواھم یکی مرا دوست بدارد » اگر آدمی این نیاز ذاتی خود را انکار نکند نه به دام ابلیس می افتد نه ناز و مکر . تمام مشکلات لا ینحل بشری اینست که با عشق ، بازی می کند این اساس ھمه عذابھای بشر است : عشق بازی ! زیرا نیاز به محبت را انکار می کند و این ذات کفر بشر است . آیا کسی ھست که برای رضای خدا مرا دوست بدارد این اساس ایمان و صدق و محبت و رستگاری انسان در جھان است . آدمی نیاز به محبت را انکار می کند زیرا نمی خواھد حقوقش را ادا کند و اینست ذات کفر ! کفر چیزی جز محبت ناپذیری و مکر با محبت نیست .و اما حقوق محبت چی ست ؟ اول ین و محوری ترین حق محبت ھمان وفاست . انسان قربانی و تباه شده بی وفائی خویش است حتی نسبت به خویشتن ! عشق آسمانی ترین واقعه زمینی است و زمینی ترین واقعه آسمانی و لذا در ھیچ واقعه ای چون عشق حضور و اراده پروردگار درک نمی شود و این واقعه ای است که سرنوشتھای کلان آدمی را در خفا رقم می زند که خود ھرکسی می داند و خدایش و بس . عشق فلسفه وجود است . ھرکسی که یک بار عاشق شده باشد وجه الله را یافته است یعنی سمت و سوی خدا را یافته است و اگر این وجه را که یک سمت قلبی است به یاد داشته با شد و از این زاویه بر جھان نظر کند بالاخره به لقاءالله می رسد و معارج عرفانی را طی می کند .


